سلام به همه
بدون هيچ حرفي شما رو مهمون يك كار جديد مي كنم :
با شيطنت ، جهان ِ خودش را نظاره كرد
گرگي براي اسب شدن ، استخاره كرد
از آيه هاي يأس كه بد بود ناگزير
در جستجوي ماه تفأل دوباره كرد
حافظ نبود تا كه غزل را به سر برد
در نيمه راه حافظه را پاره پاره كرد
بي پرده تر نگاه به فالي نوين گشود
از سي نماي ِ خانگي ِ عشق خود سرود
هي با كلام بازي خود را ادامه داد
(( بانو سلام ... ، در دل من حرفتان زياد ... ))
حتي ميان آينه هم كم مي آورد
در هر خيال ديدن او عقل مي پرد
تا اينكه باز كوچه شما را به او رساند
لب را گشود ديده به درياي تان نشاند :
(( مي خواستم كه در غزلي تازه بشكفم
مثل نگاه مضطربم توي چشمهات
اما چه گيج مي خورد اين پلكها بهم
وحشت زده مقابل مهتاب ِ لانگ شات
هرگز نمي شود ... به شما فكر مي كنم
با هيچ واژه اي به خدا شعر مي شويد
ديوانه وار دفتر باران گرفته ام
خالي تر از هميشه ترا ، باد مي كشيد ! ))
در اين سكانس قصه ي او كات مي خورد
با يك فلاش بك به عقب چرخ مي زند
بي پرده تر نگاه ... : (( ترا دوست دارمت ))
_ از هست و نيست ، با تو فقط دل نمي كَند _
آن وقت فرم نگاهش دريده تر
گرديده گشت وگفت : (( شما نيز عاشقيد ؟ ))
دختر به فكر خيره شد از اينكه او چرا
بي چشم و رو به قالب ِ چشم استعاره كرد ؟!
اينجا سكانس سوم افسانه را نوشت
گرگي كه اسب گشته به خود تا نظاره كرد _
_ با يك فلاش رو به جلو پرت مي شود
تا در بيان آخر ِ فيلمش اشاره كرد :
(( من شبگريز و شبزده ام ، اي سياه مست
در هر اپيزودي كه مرا خيره مي شوي
مهتاب من !
بي تو تمام چراغ هاي آسمان را
خاموش كرده ام
تا با غزل
چهار / پاره شدم ...
سپيدامم پاره مي كنم ،
ساده تر مي گم :
(( خيلي دوسِت دارم ))
در پايان ، بعد از دو رباعي منتظر نظرات سازنده تون هستم :
يك بوسه بده ، دوباره دلشاد شوم
در اين شب وصل شاخ شمشاد شوم
حالا كه چراغ باغ خاموش شده
هر لحظه شدي عروس ، داماد شوم !!
بايد به تبي كه از رباعي برخاست
يا از عطشي كه از شما پا بر جاست ...
تا حرمت ِ شعري شما كم نشود !
با حسرتتان هميشه مردي تنهاست
|
+| نوشته شده توسط
سید مسعود حسینی در دوشنبه
1386/07/23
|