تبليغاتX
سپیدهای سیاه غزلهای تباه
انسان تلفیقی از خدا و شیطان است .
 سي نماي خانگي

سلام به همه

 

بدون هيچ حرفي شما رو مهمون يك كار جديد مي كنم :

 

 

با شيطنت ، جهان ِ خودش را نظاره كرد

گرگي براي اسب شدن ، استخاره كرد

از آيه هاي يأس كه بد بود ناگزير

در جستجوي ماه تفأل دوباره كرد 

حافظ نبود تا كه غزل را به سر برد

در نيمه راه حافظه را پاره پاره كرد

 

بي پرده تر نگاه به فالي نوين گشود

از سي نماي ِ خانگي ِ عشق خود سرود

هي با كلام بازي خود را ادامه داد

(( بانو سلام ... ، در دل من حرفتان زياد ... ))

حتي ميان آينه هم كم مي آورد

در هر خيال ديدن او عقل مي پرد

تا  اينكه باز كوچه شما را به او رساند

لب را گشود ديده به درياي تان نشاند :

 

(( مي خواستم كه در غزلي تازه بشكفم

مثل نگاه مضطربم توي چشمهات

اما چه گيج مي خورد اين پلكها بهم

وحشت زده مقابل مهتاب ِ لانگ شات

 

هرگز نمي شود ... به شما فكر مي كنم

با هيچ واژه اي به خدا شعر مي شويد

ديوانه وار دفتر باران گرفته ام

خالي تر از هميشه ترا ، باد مي كشيد ! ))

 

در اين سكانس قصه ي او كات مي خورد

با يك فلاش بك به عقب چرخ مي زند

بي پرده تر نگاه ... : (( ترا دوست دارمت ))

_ از هست و نيست ، با تو فقط دل نمي كَند _

 

آن وقت فرم نگاهش دريده تر

گرديده گشت وگفت : (( شما نيز عاشقيد ؟ ))

 

دختر به فكر خيره شد از اينكه او چرا

بي چشم و رو به قالب ِ چشم استعاره كرد ؟!

اينجا سكانس سوم افسانه را نوشت

گرگي كه اسب گشته به خود تا نظاره كرد _

_ با يك فلاش رو به جلو پرت مي شود

تا در بيان آخر ِ فيلمش اشاره كرد :

 

(( من شبگريز و شبزده ام ، اي سياه مست

در هر اپيزودي كه مرا خيره مي شوي

مهتاب من !

               بي تو تمام چراغ هاي آسمان را

                                                خاموش كرده ام

تا با غزل

           چهار / پاره شدم ...

 

سپيدامم پاره مي كنم ،

                       ساده تر مي گم :

                                      (( خيلي دوسِت دارم ))

 

 

 

در پايان ، بعد از دو رباعي منتظر نظرات سازنده تون هستم :

 

يك بوسه بده ، دوباره دلشاد شوم

در اين شب وصل شاخ شمشاد شوم

حالا كه چراغ باغ خاموش شده

هر لحظه شدي عروس ، داماد شوم !!

 

 

بايد به تبي كه از رباعي برخاست

يا از عطشي كه از شما پا بر جاست ...

تا حرمت ِ شعري شما كم نشود !

با حسرتتان هميشه مردي تنهاست

 

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در دوشنبه 1386/07/23  |
 اذان مغرب به افق گنبد

سلام بر هم پرسه هاي خوبم

 

خوشحالم كه دوباره هستم . راستش با وجود اينكه هنوز مشكلات پا برجاست اما دلتنگي اجازه نداد كه به روز نشم .

اين روزها كنار مشغوليت بيكاري ، درگير كلاسهاي تئاتر دكتر سهراب سليمي هستم كه با كمال تاسف تنها سه جلسه ي ديگه از اون باقي مونده و به اتفاق دوستان خوبي كه پيدا كردم دلتنگ بعد از اين سه هفته ايم هر چند كه (( دم را غنيمت است )) .

كلاسهاي پربار و دوست داشتني اين استاد گرانقدر كه مثل يك ويروس همه مونو مبتلا كرده و همچنين حضور استاد جلال تهراني ، نويسنده ارزشمند نمايشنامه هايي چون (( فقط به خاطر مادرت )) ، (( مكبث 2001 )) ، (( كوير )) و ...

راستش حضور در اين كلاسها تحول عجيب و بزرگي در من ايجاد كرد بخصوص كه تا قبل از اين ، آشناييم از هنر تئاتر معطوف مي شد به ديدن چندين نمايش .

جا داره از مسئولين ارشاد اسلامي استان و شهرستان خودمون كه زمينه ي حضور ما رو در اين كلاسها فراهم كردند تشكر كنم و همچنين از اين دو استاد گرانمنزلت كه قبول زحمت كردند و با تمام كم و كاستي هايي كه در برنامه ريزي هست به تدريس خود مشغولند .  

بعد از اين همه گفتن ها با اين كه كمي دير شده اما حلول ماه مبارك رمضان را به همه تبريك مي گم و بهترين آرزوها را براي تك تك شما از درگاه ايزد منان خواستارم . با يك غزل تازه كه هنوز ويرايش نشده و نظرات شما قطعا در بازنگري اون كمك خواهد كرد و در حال و هواي طنزي تلخ شايد هم ... در خدمتتون هستم :

 

خانم ! اذان مغرب از اين مسجد شما

تا دور دستهاي همين گنبد رها _

_ وقتي سياه پوش شود تنگ ِ تنگ ِ تنگ

مانند آن دو ماهي ِ سرخي كه تُنگ را _

_ جايي براي عاشقي خود نديده اند ، ...

تا جبر باز ِ هندسه اش توي كوچه ها _

_ بيرون بريزد و همگان عاشقش شوند ! ...

اين عشق از دو چشم به خلوت رسيده تا _

_ با ماهروي ِ پُر بركت هر غروب سرد

افطارها كند (( رمضان )) حيض و بي صدا !!

                             **

سي روز روزه ايم كه يوم الشّك است عشق

سي روز روزه دار ِ (( خيابان ِ اشتها )) !

هر لحظه كور مي شوم از اشتها ... ولي

اين قلب بي وضو به شما كرده اقتدا

الله ُ اكبر ُ ... تو كه ... الله ُ اكبر ُ !

گنبد ، اذان مغرب ِ اوقات ِ بي هوا

 

 

در آخر اينكه خيلي خوشحالم كه هنوز دارم مي جنگم تا باشم و با شما بودنها رو بي نهايت دوست دارم . با يك رباعي همه ي شما رو به خداي بزرگ مي سپارم :

 

از جبهه هنوز بوي خون مي آيد

ابليس هوس ، قشون قشون مي آيد

از معركه اي كه خانه زادان زادند

در غربت خانه مان جنون مي آيد

 

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در یکشنبه 1386/07/01  |
 
 
بالا