تبليغاتX
سپیدهای سیاه غزلهای تباه
(ها) را به هرچه بچسبانی ، اجتماعی شکل می گیرد جز (تن)
 هفت پرده

درود به همه دوستان هم پرسه

با بهترین آرزوها در سال جدید به خصوص تندرستی و شاد بودن همه تون ، با یه شعر سال ۹۱ در خدمتتونم ، لطفا نقد فراموش نشه ؛

 

لاله پوشیده خواب هایش را

زیر این طاق های زهر اندود

چشم آمفی تئاترش خیس است

پشت صحنه ؛ صدای زن ها بود !

***

مرد با رُبدُشامبر سرخی که

دست های « پری » ست بر کمرش

گریه می کرد روی شانه ی زن ...

بغض اسپرم های بی خطرش

 

پرده ی اول است تنهایی ؛

باز تکرار می شود آخر

وهم هایش مدام سر می رفت

وقت ارضای خویش در دفتر

 

 

پرده ی دوم است خوابیدن

توی آغوش گرم « رویا » یش

با تنی از بلور روشن شد

چکّه چکّه سیاهِ شب هایش

 

پا فرو رفته است در ابری ؛

گریه می کرد در خودش که نگو !

آفتابش هنوز خوابیده

پشت گرمای بازوان پتو

 

 

دختری شیشه ای که خُرد شده

بودنش را بخار می گیرد

سومین پرده پشت پنجره ها

قلبِ در انتظار می گیرد

 

دست در دستِ روزمرگی ها ؛

مغزهای مدام در کردن

فکر « افسانه » تنگتر می شد

حلقه ی خیسِ دست ، بر گردن

 

 

فصل مردانه ، پرده ای برزنتی ؛ خوابِ خوبِ چهارمین تاثیر ؛

فکر کشدار و سنتی شکنش را  مرد در هم شکست با نیما

چشم ها خیره توی بسترِ هیجان ؛ لذتی که عمیق و بی نقص است ؛

خانه ها را در آن سقوط نمی پایند  وقتی دو مرد را تنها ...

 

عشق مردانه درد خواهد داشت

دست اول ! ... بدون امواج است

وزن کم کم به درد خواهد خورد ؛

صحنه ی رقص باد با کاج است

 

 

پنجمین پاره های وصله شده ؛

سرخ در زردهای دایره وار

در خودش ملتهب در آخر صف

« شهربانو » سوارِ اسب قطار

 

مرد یعنی سوار کار قوی ؛

سی دقیقه سوارِ ساعت شش

مرد یعنی نبار در ابرت !

دسته جمعی بیا و سکس بچش

 

 

قهرمان ، روی سِن دراز کشید

خسته از پرده های افتاده

عقربک های کوک در چرخش

صحنه هایی به هیچ تن داده

 

باید از مرز عشق سر می رفت

خیرگی کرد چشم « زهرا » را

مردِ همسایه ؛ کیوی نارس

زن ولی آن هلوی زهرآرا

 

 

در دلش بوی خونِ تاریخ است

از هلو ، طعم سیب می آید

مرگ قو ، در غروب یک مرداب 

از صدای حبیب می آید

 

هفتمین روزهای تنهایی

از « عسل » جام ماه می گیرد

ابر می ریخت زهر در برکه

انتقامی سیاه می گیرد

*** 

لاله پوشیده خواب هایش

چشم آمفی تئاترش تیره

سالن از آفتاب می ترسد ؛

شهرِ کرمان پُر است از زیره

 

  

دوستتون دارم

التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در پنجشنبه 1391/01/24  |
 عشق ، فلسفه ، سیاست

گوته : مهم دوست داشتن تو نیست ، گاهی باید دید کسی را که دوست داریم چقدر برای زندگی کردن ما را می خواهد.

 

به شراب چشمانی که هر صبح سر می کشم

 

در دست شراب و مست می رقصم هی

تا جام لبالب است می رقصم هی

خوشحالم و در سیاه مستی با تو

هی دست ترا به دست ... می رقصم ... ( هی ) !

 

 

آوردن ایمان به تو حتی هنر است

عاشق که نمی شوی ! ... که شق القمر است

مردی که نگاهش بکنی « مسعود » است !

در بورسِ چشمان تو سهمم ضرر است

 

 

هم صحبت این عروسکی ها ماندم

در عالم کودکی خود ، جا ماندم

ای کاش که از چشم جهان پنهان بود ؛

با این غم کودکانه تنها ماندم

 

 

ساموئل بکت : گودو نمی آید ، گودو تو هستی.

 

 

فردوس بدون تو جهنّم باشد

شب های دو چشم تو چراغم باشد

در آینه هر روز ترا می بینم

ای منجی من ! بگو چرا غم باشد ؟

 

 

دیوانه ام و طعم گلابی دارم

نقاشم و یک مداد آبی دارم

آماده ی خلقت جدیدم هستم

مانند خدا بطر شرابی دارم

 

 

در جبهه ی جنگ ، ننگ شاید بودم

بر رود شرافت خودم سد بودم

از روی غریزه تا بمانم زنده

یک اسلحه ی کشنده ی بد بودم

 

 

فردریش ویلهم نیچه : از دید هر دو جناح ، ناخوشایند ترین شیوه برای پاسخگویی به جدال لفظی ، رنجیدن و سکوت کردن است ؛ زیرا فرد مهاجم ، معمولا سکوت را نشانه خوار شماری می پندارد !

 

 

ما در پیِ عدل و داد می جنگیدیم

هم پای صدای باد می جنگیدیم

با سادگی از توطئه ها پا خوردیم

هم لشکر آن شغاد می جنگیدیم

 

 

از شادی و غصه دور ... ما را کرده

آرام که نه ! به زور ما را کرده

از نسل عرب هاست و جهلش قطعی ست

ما زنده و او به گور ما را کرده

 

 

هر چیز که بود در مرامت دیدم

از دشمن اسلام شما ترسیدم

دیدم که خودت دشمن قرآن هستی

با آر بزرگ انگلیسی Rیدم

 

 

دکتر سروش : آزادی شرابی است که هزاران نفر برای بدمستی می نوشند و یک نفر برای سرمستی.

 

التماس دعا

تندرست و شاد باشید

|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در سه شنبه 1390/11/25  |
 من و زمزمه های شیطان

شبخوان غریب کوچه ها ، من بودم

شاید که در این میان صدا من بودم

شب پرسه ی من ترانه باران می کرد

دنباله ی کمرنگ خدا من بودم

 

درودی خالصانه و توأم با آرزوی تندرستی و بهروزی تک تک شما هم پرسه هام

بالاخره طلسم سکوتم با ترانه ای شکست و تونستم تن کاغذامو بارونی کنم ، از اونجایی که واژه ها مثل یه اسب سرکش از خط قرمزها عبور کردند مجبورم به خاطر حفظ آرمانهام به جای اون ترانه با کارهای قدیمی در خدمتتون باشم ؛

 

خرمایم

مرا از وسط که نصف کنی

هسته ای می ماند به بزرگی خودم

پر خوری نکن زن !

باد می کنی

می ترکی

« شیرینی » از من و تو

در فضا جاری می شود ...

باور کن

مرض قند همین است !!

 

وقتی که در جامعه ای چراها آغاز می گردد یعنی که مردم دیگر نا آگاه نیستند.  

 

شبیه خنده نُرمن ، پر از غم و دردی

تبسمی که به لبهام بر نمی گردی !

ببین که ماهِ هلالم ! از آسمان ها هم

همیشه زوزه ی این گرگ را در آوردی

چقدر فاصله ات از لبانِ من دور است

چگونه شد که به اسلام روی آوردی ؟

چگونه شد لبِ غمگین خوابهایم را

بدونِ بوسه به کابوس ها رها کردی ؟

بهارِ پشتِ هزار و چهارصد اندوه !

همیشه منتظرت بود و هست این زردی

« تنم به ناز طبیبان نیازمند شده »

نپرس بی من و با غم چگونه سر کردی

#

هنوز معجزه ی روزهای بودن تو

مرا به کوچه مهتاب می برد لبخند !

 

 چند وقت پیش در وبلاگ دوست عزیزم محمد حسینی مقدم مطلب در خور توجهی رو خوندم ، اینه که با کسب اجازه از محضر ایشون شما رو به خوندن زمزمه شیطان از دیدگاه روایت و فرهنگ دعوت می کنم ؛

 

زمزمه شیطان از دیدگاه روایت:

 اول از همه اینکه راوی یک اثر با مولف بیرونی اثر فرق دارد. این را همیشه گفته ایم و گوش هیچ کس بدهکار نیست. ببینید بچه ها ! یک الگوی ارتباط خطی وجود دارد که به این شکل نویسنده را به مخاطب وصل می کند :

نویسنده واقعی ← مولف تلویحی ← مولف درون متن ← راوی درون متن ← روایت ← روایت شنو ← خواننده نمونه ← خواننده درون متن ← خواننده واقعی

نویسنده واقعی منی هستم که وجود دارم ؛ فلان سال به دنیا آمده ام ؛ فلان کارها را کرده ام و اسمم پای اثری که خلق می کنم می خورد. اما مولف تلویحی دیگر الزاما من ِ واقعی نیست ، بلکه تصویری است که من از خودم ارائه می دهم. یعنی آن منی هست که اثر را می نویسد و ممکن است حتی خودش توی روایتی که دارد ارائه می دهد ، نقشی هم نداشته باشد و فقط صرفا آگاهی خودش را از شخصیت ها برای ما بیان کند ( یعنی من صرفا به عنوان شاهد یک واقعه بیایم و حرف بزنم ) و حتی ممکن است عقایدی متفاوت از عقاید نویسنده واقعی را هم در طول اثر بیان کند. ( نویسنده آزاد است هر تصویری که دوست دارد از خودش در یک داستان ارائه بدهد )

البته بعضی از منتقد ها معتقدند که در فاصله بین نویسنده واقعی و مولف تلویحی یک مرحله دیگر هم وجود دارد به اسم « شخصیت اجتماعی » می گویند. شخصیت اجتماعی تصوری است که ما از نویسنده واقعی داریم و این تصور را مولف های تلویحی ساخته دست او برای ما ایجاد کرده اند. مثلا وقتی که فیلم های وودی آلن را می بینیم ممکن است تصور کنیم که وودی آلن واقعی هم ، آدمی شلخته و بی نظم و سرخوشی است در حالیکه اصلا این طور نیست و خودش می گوید این تصور اشتباهی است و در واقع خیلی هم منظم و با دیسیپلین زندگی و کار می کند. و یا مثلا داستان های بارتلمی که در آنها هنجارهای مختلف داستانی کنار گذاشته شده اند ممکن است برای ما این تصور را به وجود بیاورد که خود بارتلمی هم آدم هنجارگریزی است اما وقتی زندگی او را نگاه می کنیم ، متوجه می شویم که اتفاقا بر عکس ! خیلی هم زندگی معمولی ای داشته.

تفاوت مولف درون متن با مولف تلویحی در این است که مولف تلوحی هیچ وقت از ضمیر « من » استفاده نمی کند و نیز خواننده را مورد خطاب قرار نمی دهد در حالیکه مولف درون متن ، حداقل در این حد در اثر دخالت دارد. ساده ترین مثال برای تشخیص تفاوت این دو تا را در سلاخ خانه شماره 5 می بینیم که داستان دارد از زاویه دید سوم شخص روایت می شود که یکهو وسط های یک ضمیر « من » می آید توی داستان و در مورد اسهال شدن اش حرف می زند و غیره.

مثال بالا خیلی برای روشن شدن فاصله بین مولف درون متن و نویسنده واقعی خیلی خوب است. کسی که در آنجا حرف می زند الزاما خود ونه گات نیست. ونه گات شاید هیچ وقت در جنگ جهانی دوم اسهال نشده باشد. و البته که این مسئله برای ما در هنگام خواندن رمان و درک آن اصلا اهمیتی هم ندارد. در ضمن مولف تلویحی لحن فرا داستانی دارد در حالیکه مولف درون متن ( که به آن راوی همگانی نیز می گویند ) این طور نیست.

راوی درون متن ( یا راوی خصوصی ) شخصیتی است در اثر که از دید او ماجرا گفته می شود. ممکن است حتی نه زاویه دیدش اول شخص باشد و نه حتی انسان باشد. ما همراه با این راوی در طول اثر جلو می رویم. تمام چیزهایی که این راوی دارد ساخته ذهن نویسنده است از جنسیتش تا علائقش و دانسته هایش. روایت را ما از کانال این راوی است که درک می کنیم.

و اما مخاطب ها :

یک نویسنده وقتی که اثری را می نویسد فقط راوی را نمی سازد بلکه همزمان مخاطب را هم در ذهن خودش می سازد. در ذهن خودش کسی را تصور می کند که قرار است با این قسمت از شعر یا داستانش مثلا بخندد و یا مثلا با این قسمتش گریه کند. اینکه یک داستان یا شعر گاهی خیلی مبهم یا لوس یا سطحی یا اصلا بد به نظر می رسد ، دلیلش تصور اشتباهی است که مولف از مخاطب دارد. مثلا وقتی که نویسنده در اثر خودش به اندازه کافی کلید برای رفع ابهام نداده باشد ، طبیعتا مخاطب گیج می شود اما این مطلب را نویسنده تنها زمانی می تواند بفهمد و تصحیح کند که توانسته باشد مخاطب گیج شده ی خودش را تصور کند.

ببینید بچه ها ! وقتی که ما اثری را جلوی مان می گذاریم و می خوانیم ، خودمان را خوانندگانی می دانیم که خطاب مولف تلویحی به ماست. و یا در واقع به اعضای گروهی تبدیل می شویم که پیتر رابینوویتز اسم آن را « مخاطبان نویسنده » می نامد ( البته این آقای پیتر رابینوویتز چشم بسته غیب گفته اند با این اسم گذاری شان ). به هر حال ما به عنوان مخاطب ، تفاهمی ضمنی با نویسنده داریم بر سر این مسئله که می دانیم و می پذیریم که آنچه روایت می شود ساختگی است اما آن را طوری می خوانیم که انگار واقعی است ، به این معنا که به شخصیت ها و رویداد ها هستی می بخشیم.

حالا مثلا اگر که اثر طوری باشد که ما را تحقیر کند یا درباره مسائلی صحبت کند که ما دوست نداریم ( مثلا درباره مسائل جنسی به نظر آن بنده خدایی که شعرهای من را به این دلیل زمزمه شیطان دانسته بود ) ما آزادیم که اثر را بگذاریم کنار و برویم سراغ یک چیز دیگر. اما اگر وارد اثر بشویم و شروع بکنیم به خواندن آن ، در این حالت از انبوه مخاطبان واقعی وارد دسته معدود مخاطبان روایت شده ایم اما هنوز هم شاید فاصله داشته باشیم با آن مخاطبی که نویسنده در ذهن خودش تصور کرده.

حالا برگردیم سراغ فرایندی و نقش هایی که در بالا گفتیم :

روایت شنو واژه ای است که جرالد پرینس به کار برده و منظور از آن کسی است که روایت دقیقا خطاب به اوست. روایت شنو می تواند جزو شخصیت های داستان باشد. یعنی راوی درون متن با کسی صحبت کند که در داستان هم نقشی را ایفا می کند نمونه این را در کتاب « اگر شبی از شب های زمستان مسافری ... » خوانده ایم. حالا اگر روایت شنو جزو شخصیت های داستان نباشد ، در این حالت همان خواننده تلویحی خواهد بود.

خواننده تلویحی : گفتیم که مولف تلویحی تصویری است که در ذهن خواننده از نویسنده واقعی ایجاد می شود. حالا این را بر عکسش کنید. خواننده تلویحی تصویری است که نویسنده در هنگام ایجاد اثر از خواننده در ذهن دارد. هر نویسنده میزانی از توانایی درک را برای مخاطب خودش فرض می کند و بر همین اساس عناصری را وارد اثر می کند یا نمی کند. حالا این میزان توانایی فرض شده ، می تواند قدرت درک روابط علی و معلولی باشد ( نویسنده ای که توانایی بالاتری را برای درک این رابطه از مخاطب انتظار دارد طبیعتا علت ها را کمتر توضیح می دهد و صرفا روند اتفاقات را می گوید ) و یا توانایی درک از مسائل انتزاعی تری نظیر جنسیت در اثر ( نویسنده ای که توانایی درک جنسی بالاتری را در مخاطب تصور می کند طبیعتا با فراغ بال بیشتری به این مسائل در اثر می پردازد ).

خواننده تلویحی را خواننده آرمانی ، اَبَر خواننده و خواننده آگاه نیز نامیده اند. که خود به دو بخش قابل تقسیم است :

اول ) خواننده نمونه. این اصطلاح را امبرتو اکو به خواننده ای اطلاق می کند که ویژگی هایش را بتوان از متن برگرفت یا مشخص کرد. و در واقع خواننده نمونه بودن به معنای پذیرفتن نقشی است که مولف انتظار دارد شما بازی کنید. یعنی اگر مثلا انتظار دارد اثرش شما را بترساند ، شما بترسید و اگر انتظار دارد تحریک بشوید ، تحریک بشوید. پرینس در این مورد اصطلاح « خواننده مجازی » رابینوویتز « مخاطب روایت » و لنسر « روایت شنو همگانی » را به کار برده است.

دوم ) خواننده درون متن. خواننده درون متن بیرونی تر از خواننده نمونه است و شامل شنوندگان واقعی مولف تلویحی است. خواننده درون متن بر خلاف خواننده نمونه از داستان بودن داستان آگاه است و داستان را در پرتو این آگاهی می خواند. ( البته این آگاهی ممکن است تعمدا توسط مولف برای شما ایجاد شده باشد. مثلا مولف با کمتر کردن میزان آگاهی شخصیت هایش به نسبت مخاطبان و یا زیاد تر کردن میزان آگاهی مخاطب به نسبت شخصیت ها ، می تواند دراماتیک آیرونی یا همان کنایه نمایشی را بسازد چیزی که برای مثال در فیلم « زندگی زیباست » اثر روبرتو بنینی شاهدش هستیم )

به این نوع از مخاطب « خواننده تقلیدی » یا « مخاطب درون متن » نیز می گویند.

زمزمه شیطان از دیدگاه فرهنگ :

از مسئله جدا بودن راوی از نویسنده که بگذریم ، از لحاظ فرهنگی هم هنرمندان ایرانی چه به صورت خودآگاه و چه به صورت ناخودآگاه ، هیچ وقت تمایلی نداشته اند که من ِ واقعی خودشان را به عنوان اُبژه در اثرشان مطرح کنند. دلیل روشن این مسئله اینجاست که مثلا ما هیچ وقت در تاریخ نقاشی مان پرتره شخصی نداشته ایم و اینکه یک نقاش بنشیند و خودش را بکشد چیزی بوده که ما آن را از غرب اکتساب کرده ایم. ادبیات کلاسیک ما هم خالی از اتوبیوگرافی است. البته این دلیلی برای بهتر بودن ادبیات یا نقاشی غرب نسبت به ما نیست بلکه صرفا نشان دهنده نوعی عدم تمایل است که احتمالا ریشه در ناخودآگاه ما دارد.

به همین ترتیب من هم در آثارم میل به مطرح کردن خود واقعی ام را ندارم. بلکه چیزی را روایت می کنم که برایند تجربه زیست من است. این دو مسئله را نباید با هم اشتباه گرفت. تجربه زیست به جمع بر می گردد و طرح کردن خود در اثر به فرد بر می گردد. یک فرد می تواند فردیت خودش را در حضور جمع حفظ کند اگر چه که کار سختی است.

همه ما در حال مشاهده و رصد دنیای اطرافمان هستیم و همه ما آن را از طریق ژانرهای مختلف در آثارمان بیان می کنیم. هنرمند موفق کسی است که بتواند چیزی را بیان کند که همیشه همه به آن اندیشیده اند ولی هیچ وقت نتوانسته اند آن را به آن خوبی بیان کنند و برای این کار به قول کتاب فارسی کلاس دوم ابتدایی باید دو چشم بینا و دو گوش شنوا داشت.

دنیای اطراف ما سرشار از سـ.کس است این را هیچ کس نمی تواند انکار کند. جنسیت در دنیای اطراف ما به قدری به همه چیز تعمیم داده شده که به قول فوکو دیگر همه چیز از آن خالی شده است و ما این قدر کد های جنسی را در همه چیز دیده ایم که دیگر هیچ چیز برای ما دارای بار جنسی نیست. رسانه ها تصوری از وجود چیزی به اسم سرمایه جنسی ایجاد کرده اند و طبقاتی فرضی به عنوان اغنیای جنسی و فقرای جنسی را به وجود آورده اند. هنر نمی تواند به این مسئله بی اعتنا باشد. ادبیات نمی تواند نسبت به این مسئله بی اعتنا باشد. هنرمند در مقام یک کاربر خلاق رسانه ، وظیفه توزیع این سرمایه را بر عهده دارد.

تنها شاید عوامل بیرونی مثل نظر اجتماع در مورد ما یا قواعد ارشاد مانع از این شده باشد که ادبیات و هنر ما به سمت بیان تجربه های زیست نرود و همین هم دلیل عقب ماندگی ماست. در ارشاد را اگر نمی توانیم گل بگیریم حداقل می توانیم محافظه کاری خودمان را کنار بگذاریم. به امید آن روز.

  

با تشکر از محمد حسینی مقدم عزیز و به امید روزهای بهتر ، غزلی رو تقدیم حضورتون می کنم ؛

 

دو بيضه ام ، دو لپ لپ جادوئي اند ؛ قوطي پر !

بخور يه ذره از شكلاتي كه مي شود سانسور

بِبَر سياه دنج ترين ِ خلوت كنار خودت

بِچش به مزّه مزّه ي لبهات زير آباژور

زبان بزن ! بگير دو دستي دو لپ لپ من را

چنان كه باز جايزه اش را به تو دهد هر طور .

به باد و خاك و آتش و باران ؛ به هر چه مي خواهي

به باد و خاك و آتش و باران ؛ بساز يك دلخور

و زن نشست هديه ي خود را به آب و آتش ... سوخت

و مرد رفت قافيه اي تازه ساخت در چادر

...

هميشه شهر با هيجاني كمين قوطي هاست

هميشه مرد با هوسي سر چپانده در آخور

  

در آخر یک رباعی مهمون من باشید ؛

 

پس فرق میان اسب با قاطر چیست ؟

خر همّت خر ! کار مضاعف با کیست ؟

وقتی همه ی جانوران خر زایند

خوشبخت بزی که کرّه اش قاطر نیست

 

 

منتظر نقد و نظرات سازنده تون هستم

تندرست و کامروا باشید

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در چهارشنبه 1390/09/23  |
 
 
بالا